سرور گرامی جناب آقای دکتر هدایتی چندی پیش مطلبی را در وبلاگ خود نوشتند که در واقع مقایسه ای بین مدیریت و رهبری بود. در بخشی از این نوشتار اشاره داشتند به هنر محور بودن ابعادی از مدیریت.
اگر چه مبنای بحث پست آقای دکتر در وبلاگشان است اما این تفکر تقریبا نزد بسیاری از ما وجود دارد که بعضا نیز باعث سرخوردگی و عقب ماندگی ما می شود. از همین رو در این پست قصد دارم تا بحثی را در این باب بگشایم امید است تا خوانندگان عزیز نیز با ارائه نظرات خود در پر بار شدن بحث کمک نمایند.
سالها پیش بر حسب اتفاق در کلاس استاد ارجمند آقای دکتر عاصمی پور حضور یافتم . ایشان از یکی از بزرگان جمله ای را نقل نمودند" انسانها با مدیریت دینا می آیند با مدیریت زندگی می کنند و با مدیریت نیز می میرند". این جمله اگر چه بطور مستقیم میزان اهمیت مدیریت را نشان می دهد اما درگیر نمودن همه انسانها با مدیریت نشان دهنده توان آدمها برای مدیریت زندگی خودشان است. این جمله بیانگر آن است که مدیریت در ذات همه افراد وجود دارد اما میزان موفقیت آدمها کاملا بستگی به درجه استفاده بهینه از این ذات می باشد. با این رویکرد می توان عامل اساسی در موفقیت یا عدم آنرا قوه فکر و تفکر انسانها دانست و نه چیز دیگری.
از نگاه علمی در کتاب رفتار سازمانی استفان رابینز در فصول ابتدایی مبحثی به نام شخصیت وجود دارد. در این بخش شخصیت انسانها را ناشی از سه عامل اساسی می داند. اول وراثت که از پدر و مادر و یا اجداد به ارث می رسد و باعث ایجاد یکسانی در بین والدین و فرزندان میگردد. دوم محیط زندگی افراد بوده که تغییراتی را بس شگرف می تواند ایجاد نماید. سوم موقعیت که بطور آنی بوجود آمده و تاثیرات خود را نیز بطور آنی در لایه های اولیه رفتاری و شخصیتی می گذارد. در ادامه برای تعیین درجه تاثیر گذاری هر یک مثالی می آورد از دوقلو های یکسان که در دو محیط متفاوت رشد نموده اند. همانطور که می دانیم دوقلو ها تقریبا به لحاظ ژنتیکی با هم یکسان اند بنابراین انتظار رفتار مشابه از آنان بدیهی است اما با تغییر محیط هر کدام از این دو قلو ها رفتار متفاوتی را بروز می دهند تقریبا شخصیت آنا در لایه های ارزش هسته خود با یکدیگر فرق می نماید به موقعیت نیز به دلیل آنی بودن و تکثر آن نمی توان قابل توجهی داد. در نتیجه عامل محیط می تواند تاثیر گذارترین عامل شکل گیری شخصیت افراد باشد. ارتباط این بحث یا هنر بودن مدیریت از آنجا نشات می گیرد که اگر بپذیریم که مدیریت دارای بخش هنری است باید آنرا در ذات یا وراثت جستجو نمائیم در ثانی خود مدیریت ویژگی شخصیتی است به عبارت دیگر باید وراثت را در شکل گیری شخصیت مدیریتی یک انسان عامل مهمی دانست. اما با نتایج حاصل از بحث بالا می توان آنرا نقض نمود چرا که قبلا اثبات نمودیم که در شکل گیری شخصیت محیط عامل تاثیر گذار تری است .
در مقاله ای دیگر می خواندم که کارخانه تولید تلویزیون در آمریکا دچار مشکلات عدیده ای بود و رو به ور شکستگی در نتیجه بهترین راهکار که به ذهن مالکین می رسید فروش کارخانه بود. خریدار این کارخانه از کشور ژاپن و شرکت توشیبا بود. آنها بعد از خرید تنها سیستم مدیریت را تغییر دادند و بهره وری کلی شرکت افزایش پیدا نمود. نتیجه مقاله تقسیم بندی تاثیر گذاری افراد و سیستم در موفقیت بود. آنها 85 درصد موفقیت را منوط به صحیح بودن سیستم دانسته و 15 درصد را به کارکنان اختصاص می دادند. باز اگر بپذیریم که مدیریت یعنی بوجود اوردن سیستم یکپارچه برای دست یابی به هدف و سیستم نیز معلول تفکر انسان است بنابر این نقش وراثت یا ذات یا هنر بودن مدیریت چندان با اهمیت نمی باشد. چرا که حداکثر تاثیر گذاری 15 در صد است.
هنر محور بودن مدبریت بخشی دیگر نیز دارد. نر اگر بتوان اثبات نمود که هنر نیز می تواند اکتسابی باشد بنابرای فرضیه ذاتی بودن مدیریت خیلی پابرجا نمی باشد. در این باب نیز مثالهای فراوانی می توان اورد اما معروفترین انها شاید غلامحسین بنان باشد که معرف حضور قریب به اتفاق ایرانیان هستند استاد بزرگ آواز ایرانی که اثر های ماندگاری را از خود به جا گذاشته اند. ایشان دارای صدای 14 نتی بودند و برای خواندن آواز ایرانی حداقل 17 نت صدا لازم است تا دلنشین و جان نواز باشد. اما بنان با استفاده از همین صدا و شناخت ریفها و گوشه های موسیقی چنان آواز می خواند که عدم داشتن صدای 17 نتی اصلا به چشم نمی آید. او نیز با کسب مهارتهای لازم از محضر اساتید بزرگ موسیقی ایران توانست این ویژگی را نزد خود توسعه دهد. حال که هنر آواز ایرانی نیز با آموزش می تواند این چنین بدرخشد بنابراین می توان آنرا به دیگر هنر های موجود تثری داد من جمله هنر مدیریت.
در انتها باید یاد آور شوم که تنها اموزش نمی تواند متضمن موفقیت مدیر باشد بلکه سه عامل مهم دیگر نیز موثرند. اول علاقه، دوم پشتکار و سوم تجربه می دانیم که هر سه نیز اکتسابی هستند و جایی برای وراثت باقی نمی گذار مبحث خود را با دو شعر از مولوی حافظ به پایان می رسانم
حافظ
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چرخ برهم زنم ار غیر مرادم آید
مولوی
باده از ما مست شد نی ما از او قالب از ما هست شد نی ما از او
