گله داريم از ديكتاتوري، گله داريم از عدم احترام گذاشتن به عقايد، گله داريم از عدم آزادي بيان، گله داريم از .... آيا تا به حال فكر كرده ايم كه ريشه اين مشكلات در كجاست چرا هر كسي بر سر كار مي آيد بطور ناخود آگاه تاب ندارد بشنود تسخن نقد را. چرا اصولا در زير سايه اسلام به يكي از اساسي ترين اصول آن ( و امرهم شوري بينهم) عمل نمي كنيم. حتي در خانواده هاي مذهبي و هر چه مذهبي تر مي شوند اجازه اظهار ننظر كم رنگتر مي شود و در فضايي كه سنتي ترند و اصول گرا تر ( اتاق بازرگاني) فضاي نقد و رقابت تقريبا از بين رفته. در داخل شركتها و سازمانها كارشناسان عملا تقلايي بيهوده مي كنند و مديري حتي بدون در نظر گرفتن نظر آنها تصميم گيري مي كند. جالب است كه اين ماتريس فرهنگي به قدري قوي است كه اكثر افراد اينگونه رفتار مي كنند.
چند سال قبل از روي اقبال در مذاكره اي شركت داشتم كه يك طرفش شركتي فرانسوي و طرف ديگرش شركتي ايراني با پيشينه قوي كار پيمانكاري حضور داشت. مذاكره 8 ساعت به طول انجانيد. مدير فرانسوي در كل 10 دقيقه بيشتر سخن نگفت و مدير ايراني بيش از 6 ساعت سخن راند و از هر بابي اظهار نظر كرد علامت تعجب را مي توان در چهره مدير فرانسوي خواند. نتيجه واضح است مذاكره به نفع مدير فرانسوي به پايان رسيد و آنها كامنلا راضي بودند حال آنكه ما بعد از گذشت 3 ماه از عقد قرارداد فهميديم كه چه اشتباهي كرده ايم.
اگر اعتماد متقابل بين افراد يك سازمان و يا يك جامعه شكل بگير و اطمينان حاصل شود از تخصص ديگران اين فرهنگ نيز به تدريج از ذهنمان خارج خواهد شد.
راه حل: 1- از اين پس هر انكه را فقط در حيطه تخصصي خود اظهار نظر ميكند عالم بناميم